۱۳۸٧/٥/٢٦

هست شدن

ما چهل نفر بودیم.دیماه پارسال بود به گمانم که دست سرنوشت ماها را نشاند کنار هم تا گوش کنیم به زمزمه درس استادی که یک به یک پرده را بر میداشت از جلوی چشمانمان تا یاد بگیریم خودمان را ببینیم.ما نبودیم در دیماه، من هایی بودیم منفرد که در ظلمات به دنبال آب حیات خود میگشتیم و ما شدیم بعد از هشت ماه با هم بودن.تک به تک سپر افکندیم برای هم و نقاب از چهره برداشتیم تا در پرتو نگاه یکدیگر خود گمشده مان را پیدا کنیم و شاید برای همین شدیم جفت های روحانی،دوستان معنوی و شاید برای همین دل کندن از این جمع تا بدین حد دشوار بود برایمان...دیشب آن بزن و برقص دیوانه وار مثل یک جشن تشرف بود برای ما شدن،مثل سور دادن برای تولد دوباره.مهم نبود که چند ساله ایم و پیشینه مان چه است مهم سبکباریمان بود و لذت درک زندگی برای اولین بار با چشم های خودمان!همه تان را دوست دارم و خودم را مدیون میدانم به یک به یکتان

پی نوشت١:تورج دوست داشتنی ترین استادی بود که من در همه زندگیم داشته ام!هیچ وقت خودم را تا بدین پایه مدیون کسی ندانسته ام که مدیون تورج و همسرش ناهید بانو!باشد که باشند سالهای سال به شادی و دلشان همیشه پر از عشق،پر از مهر باشد

پی نوشت ٢:به حال خودم نبودم دیشب.این را از زانوی دردناک و بازوی گرفته و مچ دستی که تکان نمیخورد اصلن امروز میفهمم.مست بودیم بی می...مست هست بودنمان

پی نوشت٣:خدا هم نمیداند چقدر جایت خالی بود دیشب پیشم

امیرحسین

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

Free Hit Counters

خانه
آرشيو
پست
پرشين‌بلاگ
هر گونه نقل مطالب این وبلاگ در سایر رسانه ها یا سایتها منوط به اجازه کتبی نویسنده است
FEED