۱۳۸۸/٢/٢٠

دوستت می دارم بی آنکه بخواهمت

کسی جمله ای از هگل برایم نقل می کرد به این مضمون که«تحسین زیبایی مشکلی ایجاد نمی کند،مشکل حاصل تمایل به تمالک زیبایی است».درک این جمله هگل شاید کلید حل مشکل این روز های من باشد.

دیشب داشتم با خودم فکر می کردم-به جدم این تنها کاری است که این اواخر مدام با خودم می کنم- که وقتی کسی را خیلی دوست داریم دقیقن یعنی چه؟ته این دوست داشتن در آن اوجش مگر جز این است که می خواهیم شاد باشد و خوشحال زندگی کند و به آرزو هایش برسد؟مشکل جز این است که در بهترین حالت،اگر نخواهیم او ما را شاد کند و خوشبخت،می خواهیم حتمن افتخار شاد نگاه داشتن و خوشبخت ساختنش به ما برسد؟این بهترین حالت خود در بطنش مالکیت به همراه ندارد؟

ادعای دوست داشتن ما در زندگی همیشه انگار آلوده می شود به مالکیت،به انحصار طلبی،به اینکه اگر نگذاری من حتمن شاد و خوشبختت کنم دیگر دوستت ندارم.تحسین رخت بر می بندد در میانه این هنگامه پرآشوب تصاحب.رمز ماجرا در همین جمله هگل شاید باشد:یاد بگیریم شادمانی کسی را بخواهیم که دوستش داریم،حالا چه همسفر ما شد یا نشد و فکر کنیم به این: چه سعادتی هست یافتن کسی که چنان دوستش بداری که بتوانی به او بگویی تا وقتی خوشبخت باشی و شاد،سهم من از سعادت جهان پرداخت شده است!

پی نوشت:عنوان،نام شعریست از شاملو:سال گشته گی است این/که به خود بپیچی ابر وار/بغری بی آنکه بباری/سال گشته گی است این/خواستنش تمنای هر رگ/بی آنکه در میان باشد خواهشی حتا...

امیرحسین

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

Free Hit Counters

خانه
آرشيو
پست
پرشين‌بلاگ
هر گونه نقل مطالب این وبلاگ در سایر رسانه ها یا سایتها منوط به اجازه کتبی نویسنده است
FEED