|
|
|
۱۳۸٧/۱۱/۱٧
جاده کنعان
جاده دگرگونی فیلم خیلی خوبی است.فیلم را می بینی و ضمن لذت بردن از بازی های خوب کیت وینسلت و دی کاپریو توام با کارگردانی قوی سام مندس،خودت را در حال فرو بردن ذره ذره آن همه تلخی عظیم فیلم میابی:تلخی نزدیک ابتذال روزمرگی فیلم قصه زوج جوانی است که عاشقانه ازدواج می کنند و مثل هزاران و هزاران مورد مشابه زندگی شان در یک قدمی فروپاشی قرار می گیرد.برای اثبات عشق بچه اول به دنیا می آید و برای تظاهر به مرتب بودن همه چیز فرزند دوم اما بحران جایی زیر پوست رابطه دارد رشد می کند.در یک قدمی گسست کامل زن به رویایی غریب متوسل می شود:سفر به پاریس،مهاجرت،رفتن به جایی جز اینجا برای زیستن جوری جز اینطور...لازم است برایتان بگویم که که مرز بین رویا و کابوس عمومن چقدر باریک است؟ این زنی که بریده،زنی که می خواهد فرار کند،زنی که به دنبال بهانه زیستن است به شدت من را یاد مینای کنعان می اندازد.مینا و اوریل هر دو قصد مهاجرت دارند یکی به کانادا و دیگری به پاریس؛مینا و اوریل هر دو ناخواسته باردارند و سرنوشت هر دویشان را همین باداری ناخواسته تعیین می کند؛هر دو از زندگی ناراضیند در واقع از خودشان ناراضیند و این نارضایتی را روی همسر به مثابه زندان بان هایشان فرافکن می کنند:نه مینای کنعان ارشیتکت شد نه اوریل جاده دگرگونی هنرپیشه و آدمی همیشه به دنبال مقصر برای ناکامی های تلخش است نه؟ جاده دگرگونی مانند کنعان سوال می گذارد جلوی روی ما.چرا رابطه ای که با عشق شروع شده به فاجعه ختم می شود؟چرا فروپاشی بیرونی و یا درونی سرنوشت محتوم رابطه هاست؟چه چیزی یک رابطه را به شکست می کشاند؟من می خواهم راجع به این سوال ها بلند بلند فکر کنم [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست پرشينبلاگ هر گونه نقل مطالب این وبلاگ در سایر رسانه ها یا سایتها منوط به اجازه کتبی نویسنده است FEED
|