۱۳۸٧/۱۱/۱

تو

نشسته روبرویت و خیره شده به پسرک کوچولوی میز بغلی.دیگر فهمیده ام بچه کوچک که می بیند چشمانش جوری برق می زنند که دلم ضعف می رود برای اینکه یک روزی وقتی مرا نگاه می کند همین برق توی نگاهش باشد.بهش می گویم «به چی نگاه می کنی؟»برمی گردد سمت من و صدای درونی غر می زند«داشتم نیمرخش رو تماشا می کردم».اشاره می کند به پسرک.به شوخی می گویم «به من توجه کن نه به اون و الا حسودی می کنم».مخاطب درون می فرماید«به شوخی؟».جوابش را نمی دهم،حواسم به توست که چشم هایت حالا به من است و  می بینم که حرفم را جدی گرفته ای.چشم هایت مرا جدی گرفته اند،برای اولین بار این جدیت را می بینم.بعد همان لحظه که غرق چشم های تو ام به زنجیره ای از اولین ها فکر می کنم:به اولین بار که با هم فیلم ببینیم،به اولین باری که برایم شعر بخوانی،اولین بار که اشکت را پاک کنم،اولین بار که دستم را بگیری...و هیجان می خزد زیر پوستم:هیجان عزیز کشف لحظه به لحظه تو،کشف اینکه تو چطور  می خندی؟چطور عاشق می شوی؟چطور هدیه می گیری؟چطور...چه چطور های عزیزی دارم برای درک و حس می کنم چه روز های عزیزی دارم در پیش رو،روزهای ...

امیرحسین

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

Free Hit Counters

خانه
آرشيو
پست
پرشين‌بلاگ
هر گونه نقل مطالب این وبلاگ در سایر رسانه ها یا سایتها منوط به اجازه کتبی نویسنده است
FEED